به نام مقدس خداوند
من می خواهم از نو برایتان، از فرشته ها، از سنگ قبر عیسی، از برگهایی که
همیشه اینسو و آنسو هستند، بگویم اما قبل از آن خواستم بگويم كه خوش به حال آنان
که ندیده ایمان آوردند...
اما نميدانم چگونه است که بعد از این همه نشانه ونور (توما) میخواهد زخمهای
دستان و پهلوی عیسی را دوباره ببیند!! به راستی که چه ترانه غمگین ورنج آوری، چرا
این داستان مرا اینگونه گریان میخواهد ؟
حالا دیگر سلام به همين كلام یوحنا که خوب می داند اگر همه داستان عیسی را
بیاورد، دنیا گنجایش آن را ندارد با اینهمه مردان گریزان از دین و زنانی که عشق را
هر صبح و شام در آیینه جا میگذارند، چگونه میتوان همه داستان خداوند عالمیان را
شنید ومنتظر ماند برای معجزه برای کورانی که بینایی آنها پهلوی واقعیت را نمیخواهد
بیزخم خنجر دوست و چگونه همه داستان را باید شنید حالا که مجدلیه ها یکی چشمشان
اشک است یکی چشم تردید از این همه سنگ قبرهای کنار رفته وفرشتگان سفيد پوش ایستاد
بر مزار دارند !!
داستان تمام شد و فراموشمان شد برای مادر خداوند گریه کنیم آهسته بی آنکه
صدایمان به آسمان حتی به کوههای همین حوالی برسد.
برایم دیگر کلمه ای نمانده است که بگویم نه شعری نه راهی نه قلم و کاغذی نه دل
منتظر شب و روزی و حالا دیگر هیچ نمانده است تنها من مانده ام وکتاب وهزاران
چشمهای مات مانده به آفتاب و همین رویاهای باد که مرا تا همین پیش پایم هم نمیبرد.
حالا اگر از همه خودم و صندوقچه پدریم بگویم، هیچ مانده است وکمی خودم.
خداحافظ و برایم کمی دعا کن که وقت نیمه شب ایمان بیاورم وقتی میان تردید دیدن
یا ندیدن وقتی که باید از سمت راست قایق کوچکم تو را از آب بگیرم و روح غرق شده ام
را ... حالا ديگر در نام پدر ، پسر و روح القدس .
به نام مقدس خداوند
چگونه بزرگی وجلال را در مشت او نمیبینی وقتی که از او به طعنهي طناب ودلو،
میخواهی از چاه سیاهی وندانستنهای آدمی قطرهاي آب زندگانی برداري، به راستی که
سالهاست درخت را با شکوفه و ستارهها را با ماه قیاس میکنی و در جهل و نابینایی
همه روز و شب، جنگلها و صحرا و کوه را میرویم بی آنکه ببینیم و بخواهیم برای
دیدن، حتی سرهایمان را رو به آسمان وبرای در راه نماندن چهره هایمان را رو به
خورشيد که نشانه رسیدن است بگیریم.
از این مرد صلیب به دوش آب بخواهید، آبی که هرگز بعد از آن تشنه نخواهید شد و در
وجودتان چشمهای جوشان تا هستتان به هستی است می جوشد و این همان آب حیات است .
من از داستان میآیم از همان مردان و زنان دهکده سامریها هستم، همان که آخر
ایمان آورنده بودند، همان زن که تا سخنان عیسی را شنید ایمان آورد و چنان به دستها
و چشمهای روح خدا خیره ماند که درختان کاج به آسمان... همو که غير از اين هرگز در
داستان نیامد ولي آمين كه حالا با تمامی قلبش رو به نور خدا بر زمين ملكوت نشسته
است .
اما با این همه چگونه می توانم یحیی باشم وقتی که هردقیقه خودم را بزرگتر میخواهم
از کوهها از دشتها واز آنچه هستم وبیش از این نخواهم بود چرا که تقدیر من از سوی
پروردگار غیر از این نبوده است.
وای کاش کرکس غرورم نرود از این بالاتر چرا که من انسانم، پایین آمدنم سخت و
دشوار است حتی اگر یحیی مرا موعظه خوانده باشد وغسل تعمید داده باشد.
حالا دیگر از شیطان هم پیشی خواهم گرفت اگر معجزههای پسر خدا هم برایم تنها
حجت پیامبری باشد و براي قرص ناني بخواهم خداوند عالميان را بيازمايم بی آنکه
بدانم نان واقعی عیسی و همين نشانههای او خواهد بود.
اما حالا ديگر باید در این شب طولانی و سیاه از کوه خودم بالاتر بروم تا اگر
خدا بخواهد هنگام صبح با دستهایی پر از شکوفههای گیلاس و كبوتري نشسته آرام بر
شانههايم از میان مه بازگردم.
به نام پدر ، پسر و روح القدس.